📌 سیدعلی سردارخانه ما بود
«سیدعلی چهار سال بیشتر نداشت، اما دلش بزرگتر از سن و قد و قوارهاش بود. عاشق حاج قاسم بود؛ آنقدر که راه میرفت و ادای سردار را در میآورد. با اقتدار حرف میزد، باصلابت راه میرفت و با افتخار میگفت: «من حاج قاسمم!» سیدعلی با اینکه سنی نداشت، اما عاشق سردار سلیمانی بود. لباس نظامی میپوشید و عکس سردار سلیمانی را با تفنگ به دست میگرفت و میگفت: من میخواهم انتقامش را بگیرم. به همین دلیل، من سردار سلیمانی صدایش میکردم. حتی روز عید غدیر که برای آخرین بار دیدمش چند تا تفنگ با خودش آورده بود. سردار سلیمانیِ کوچکِ ما، پیکرش سالم نمانده بود. آنقدر آتش و آوار سهمش شده بود که تنها از روی دیانای توانستند شناساییاش کنند؛ پاره تن ما، تکهتکه به خانه برگشت. موقع جابهجایی تابوت پاکش یک نفر هم برای حمل آن زیاد بود. در معراج شهدا که تابوتش را دیدم، دلم لرزید. گفتم: "سیدعلی را بدهید... میخواهم بهجای مادرش برایش لالایی بخوانم، اما تابوت آنقدر سبک بود که بغضم شکست؛ از آن چهار ساله شیرینسخن، چیزی باقی نمانده بود… نه آن صدای کودکانه، نه آن ادای سردار را درآوردن، نه آن لبخندهایی که روزی جان خانهمان بود.» سیدعلی شاید کوچک بود، اما بزرگ رفت. مثل سردارش، بیادعا، بیصدا، با پیکری تکهتکه، اما با نامی ماندگار. (منبع: همشهری آنلاین)»
برچسبهای مرتبط:
هنوز هیچ گفتگویی شکل نگرفته است.
اولین نفری باشید که دیدگاهش را ثبت میکند.

