آروم و با هیبت وارد شد، عصا ورمیداشت و قدم میزد؛ اومد جلو و سلام کرد.گفت: مادرجون اینا برا کمک به جبهه... النگوهاشو درآورد گذاشت رو میز؛ داشتم مینوشتم، دیدم داره میره، گفتم مادر صبر کن بهتون رس
برچسبهای مرتبط:
هنوز هیچ گفتگویی شکل نگرفته است.
اولین نفری باشید که دیدگاهش را ثبت میکند.

