خاطره ای به نقل از همسرِ شهید:یک روز صبح که طبق معمول عازم منطقه جنگی بود، پرسیدم: ((شب برای شام هستی؟))گفت: ((باخداست، کاری نداشتم حتما می آیم.))برای اولین بار گفتم: ((آمدی نان هم بگیر.))با لبخندی گف
هنوز هیچ گفتگویی شکل نگرفته است.
اولین نفری باشید که دیدگاهش را ثبت میکند.

