🕊شهید مصطفی کاظم زاده
داخل سنگر کنار یکدیگر دراز کشیدند. سقف آنقدرکوتاه بود که حتی نمیشد به راحتی نشست. شروع کرد به خنده. با خوشحالی گفت:«امروز من میرم». گفتم: «اول بگو ببینم این مسخره بازی چیه که از صبح در آوردی؟..»
یکدفعه پرید صورتم رو بوسید و با خنده گفت:« اصلا ناراحت نشو، فکرش رو هم نکن. من امروز بعد از ظهر میخوام برم». تعجبم بیشتر شد. گفتم: «خب کی میخوای تشریف ببری؟». با همان شادی، دستهایش را به هم مالید و گفت: «من... امروز... شهید میشم». فکر کردم این هم از همان شوخیهای جبههای است که برای همدیگر ناز میکردیم. ولی شوخی نمیکرد، چون چهرهاش جدی جدی بود.. گفت: «حمید جون، دیگه از شوخی گذشته، میخوام باهات خداحافظی کنم. حالا هرچی که میگم خوب گوش کن.» کم کم باورم شد که میخواهد بار سفر ببندد، ولی باز قبول و تحملش برایم مشکل بود. پرسیدم: «مگه چیزی یا خبری شده؟ » . حالتی عجیب به خودش گرفت و گفت: «آره. من امروز بعد از ظهر شهید میشم؛ چه بخوای چه نخوای. دست من و تو هم نیست. هرچی خدا بخواد، همونه.« سپس شروع کرد خوابی را که دیشب دیده بود، برایم گفت.
خوابش حکایت از آن داشت که بعد از ظهر امروز به شهادت میرسد.
🔸️۲۲ مهر ۱۳۶۱ سالروز شهادت «شهید مصطفی کاظمزاده»، گرامی.
📌مزار: گلزار شهدای بهشت زهرا(س)
قطعه ۲۶، ردیف ۹۴، شماره ۹
🌷 گلزار شهدای بهشت زهرای تهران
🔸 @Golzarteh
برچسبهای مرتبط:
هنوز هیچ گفتگویی شکل نگرفته است.
اولین نفری باشید که دیدگاهش را ثبت میکند.

