🕊روایتی از زندگی شهید مدافع حرم حسن غفاری:
حسن کارنامه اول راهنمایی را که گرفت، کمکم زمزمه میکرد که دوچرخه میخوام. پدرش هم شرط کرد که اگه کارنامه امسالش هم خوب باشد، برایش دوچرخه میخرد. کارنامه دوم راهنماییاش را که گرفت، پدرش به قولش وفا کرد و برایش دوچرخه خرید.
صبح که از خواب بیدار میشد، صبحانه میخورد و میرفت توی کوچه یکی دو ساعتی دوچرخهسواری میکرد. بچههایی را که دوچرخه نداشتند صدا میکرد و ازشان میخواست که سوار شوند. بعضیها غرور داشتند و قبول نمیکردند. مدتی نگذشته بود که گفت:« بابا، دوچرخه را پس بده». پدرش پرسید: «چرا پسش بدم؟! مگه دوستش نداری؟! مگه به خاطرش دو سال صبر نکردی؟!» اما جواب حسن این بود: «بعضی از بچهها دوچرخه ندارند. وضع مالی خوبی هم ندارند که بخرند. سوار دوچرخه من هم نمیشن. نمیخوام. ببرید، پسش بدید.»
📌مزار: گلزار شهدای بهشت زهرا(س)
قطعه ۲۶، ردیف ۷۹، شماره ۱۵
برچسبهای مرتبط:
هنوز هیچ گفتگویی شکل نگرفته است.
اولین نفری باشید که دیدگاهش را ثبت میکند.

