🕊روایتی از نحوه شهادت شهید سعید شاهدی و محمود غلامی:
نسیم سردی میوزید و جان و روح آدمی جلا پیدا میکرد. در گوشه چادر، سعید مثل همیشه اورکتش را روی شانه انداخته بود. با خود قرآن زمزمه می کرد و در خلوتش با خدا راز و نیاز میکرد. به طرفش رفتم. من را که دید سریع اشکهایش را پاک کرد. سعی داشت به من بقبولاند که سرخی چشمهایش از بیخوابی شب قبل است. به من گفت: توی این هوا تلاوت چند آیه خیلی حال میدهد. برگشتم تا اتصالش را قطع نکنم. وسایل کارم را برداشتم و همراه بقیه پشت وانت نشستیم. به ارتفاع ۱۱۲ فکه رسیدیم. دوم دیماه سال ۱۳۷۴ بود .باید وجب به وجب زمین را زیر و رو میکردیم تا شهیدانی که غریبانه جا ماندهاند پیدا کنیم. اطراف کانال پر از میدان مین و علفهای هرز بلند بود. به یاد چند شب پیش افتادم که در راه برای سعید و محمود تفألی به دیوان حافظ زدم. شعری برای آنها خوانده و گفته بودم: شما دو تا شهید میشوید. خندیدند. در همین افکار بودم که به انتهای کانال رسیدیم. آنها را نسبت به منطقه توجیه کردم و برگشتم. دقایقی نگذشته بود که صدای انفجار مهیبی من را به آنجا کشاند. هردو شهید شده بودند ...
برچسبهای مرتبط:
هنوز هیچ گفتگویی شکل نگرفته است.
اولین نفری باشید که دیدگاهش را ثبت میکند.

