دلم شور میزد که نکند شبیه خودش نشود. همیشه همه فکر و ذهنم این است که مادر شهید نقاشی را قبول کند، پسش نزند. دلش از دیدن روی فرزندش غنج برود.
چند عکس را نگاه کردم تا چم و خم چهرهاش دستم بیاید. پاکی و صفایی در نگاهش بود که از قلم این نفس آلوده برنمیآمد. توکل کردم به خدا و توسل به خودش...
بچهها میگویند مادرش تا درب خانه نقاشی را از خودش جدا نمیکرده...
الحمدلله علی کل حال!
ای شهید! خادم الزهرا! بچه آبادان! منت گذاشتی بر سرم. نگاهی به این خواهر بیتوشهات بکن!
انا انشالله بکم لاحقون
برچسبهای مرتبط:
هنوز هیچ گفتگویی شکل نگرفته است.
اولین نفری باشید که دیدگاهش را ثبت میکند.

