آمدم تا جان کنم قربان تو پیش تو گردم بلا گردان تو
در حرم دیدم که تنها مانده ام . همرهان رفتند و من جا مانده ام
رفتی و دیدم دل از کف داده ام. خوش به دام عقل و عشق افتاده ام
عقل آن سو عشق این سومی کشاند. از دو سو این می کشاند، آن می نشاند
عقل گفتا صبر کن طفلی هنوز . عشق گفتا کن شتاب و خود بسوز
عقل گفتا هست یک صحرا عدو . عشق گفتا یک تنه مانده عمو
عقل گفتا روی کن سوی حرم . عشق گفتا هان نیفتی از قلم
عقل گفتا پای تو باشد به گل . عشق گفت: از عاشقان باشی خجل
عقل گفتا نی زمان مستی است . عشق گفتا؛ موسم بی دستی است.
راهی ام چون دید، عقل از پا نشست . عشق دست عقل را از پشت بست.
برچسبهای مرتبط:

هنوز هیچ گفتگویی شکل نگرفته است.
اولین نفری باشید که دیدگاهش را ثبت میکند.
